by : x-themes

داره نزدیک میشه اومدنت...

 

 

جمعه بیستم تیر 1393 14:56 |- باران... -|

دستان من نمی‌توانند
هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند
تو به سهم خود فکر می‌کنی
من
به سهم تو...

گروس عبدالملکیان
شنبه هفتم تیر 1393 12:11 |- باران... -|

 

زیباترین روز زندگیم بود..یادش بخیر

 

یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 13:8 |- باران... -|

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

روزی که به دنیا آمدی
.
.
.
یک نفر بودی
.
.
.
برای یک دنیا
.
.
.
ولی حالا یه دنیا
.
.
.
هستی ماله من

(كادو تولدم به كنار.اينو كه روش نوشته شده بود هيچوقت يادم نميره )

چهارشنبه ششم فروردین 1393 15:4 |- باران... -|

متعهد شده ام به نگاه تو

از وقتي كه براي اولين بار كنار دستهاي تو

گفتم "بله"

و انگشت مياني دست چپم در حلقه عشق تو اسير شد...

متعهد شده ام به كنار تو بودن

تا يك ابد بي تكرار


پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 11:39 |- باران... -|


دوشنبه ششم آبان 1392 12:29 |- باران... -|

هــمه گویــند که تو، عاشـق اُویی
گرچهِ دانم همه کَس عاشق اُویَند
لیک می‌ترسم، یا رَب،
نکـند راست بگـویند...!

چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 15:46 |- باران... -|


دلتنگي ام قد كشيده
براي خوش مردي شده ديگر
من منتظرم!
منتظر نگاه غيرتي تو...
دلتنگي بي شرم تر و من منتظر تر


چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 16:13 |- باران... -|

 

انحنای روح من،


شانه های خسته‌ی غرور من،

تکیه‌گاه بی پناهی دلم،

شکسته است...!

قیصر امین‌پور

سه شنبه هفتم خرداد 1392 19:20 |- باران... -|

Gahi vaGhta baYad b Jaye HarF BoGhz Javab Bdi....:(

ValI Bkhandi B DoNya o GhosehaSh....:)

شنبه چهارم خرداد 1392 13:33 |- باران... -|

دلگیرم این روزها مثل آن آفتاب تازه طلوع کرده دم غروب...

قاعده بازی را فراموش کرده بودم...

آنجا که همیشه یک نفر برندست و آن من نیستم

دلگیرم....


پ ن:برگشتم...سخت تر از قبل و تنهاتر از همیشه....:((((((

سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 16:25 |- باران... -|


دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 16:32 |- باران... -|

 

به پاس شروع يك احساس زيبا...ميخواهم "فرياد سكوت"ام را بشكنم.

و بعد از مدتها در انزواي يك واژه پستم را ثابت كنم...

"تمام"

فرياد سكوت شكسته شد!!!

دل كندن از تمام سكوتي كه خلقش كردم سخت بود ولي به پاس دل بستن لازم...

از تمام دوستاني كه در روزهاي تنهايي شنونده ي اين سكوت تلخ بودند تشكر ميكنم و بهترينها رو برايشان آرزو دارم...

كاش باران بودم تا تمام واژه هايم را با طراوت به يادگار ميگذاشتم...

چه اهميت دارد نامم"باران..."باشد؟؟؟

وقتي آسمان دستهايم خاليست...

قلمم را كنار بغض اين صفحه جا ميگذارم....

بدرود با يه دنيا مهربوني...

باران...

پنجشنبه یازدهم آبان 1391 12:46 |- باران... -|

 

از كودكي ام فقط همين واژه را خوب به ياد دارم....

                                                                     كلاغ پَر!

يادم داده بودند "كلاغ پَر!" يعني آخر قصه....

يعني آخر تو...

اما نميدانم تو از كدام روزنه به دلم تابيدي كه

هرچه فكر ميكنم نميدانم چرا كلاغ قصه ام پَر نمي شود.

نميدانم تو از كدام شعر نسروده ام  پَر كشيدي كه

نمي توانم تكرارت نكنم...

امروز را به فال نيك ميگيرم.تنها روز نوشتن از تو .....

از تمام تو....

از تمام تويي كه از روزي كه بالهايت را چيدند و به زمين افتادي

عاشقانه هايم مال تو بود....

خيلي وقت است كمر قلمم را خم كرده ام تا بنويسم از تو و تو نباشي....

بخوانمت و نشنوي....

اما امروز به پاس ميلاد دوباره ات قلمم هم هنوز همانطور استوار از "تو"مي نويسد...

ميلاد سروده هاي ناتمامم!

ميخواهم تكرارت كنم...

بي واژه،بي صدا،بي تاريخ....

ميخواهم سرخط تمام عاشقانه هايم را در تو خلاصه  كنم....

چتر دلواپسي ام هم ديگر نمي تواند جلوي ريزش باران اين احساس را بگيرد...

من خيلي وقت است خيسم!خيسم از نبودن هايي كه پر از بودن بود...

چمدان چشمهايم را كنار تقويمي كه پر است از ميلاد روزهاي پر از تو جا ميگذارم...

مواظب اش باش...

 

شنبه بیست و نهم مهر 1391 9:19 |- باران... -|

 

چِشمـــ از تو شسته اند.

چشمــ از تو شسته اند تمام آروزهايم

چشمـ از چشمهاي يادگارت

كه سياهي شب در آن موج ميزد،هم

شسته ام!!!

وچشمــ از تمام كاغذپاره هايي كه وقت با تو بودن چشمهايمـــ بود...

تو تكرار مي شوي هنوز

وقت سحر،وقتي كه چهره ات را معصومانه با يك لبخند روشن ميكني...

تو تكرار مي شوي

و من واژه واژه مي نوشمت....

چشمهاي شسته ام را از روي بند جمع ميكنم

هنوز هم جاي پاي تكرار هايت روي خاطره هايم مانده است...

قلمي نيست

چشمهايم را برايت به يادگار مي گذارم

تو با كدام سحر بيدار ميشوي

تو با كدام سپيده عشق تكان ميخوري

تا نفسهايت را شاعرانه به باران ببخشم؟؟؟

پ ن:می پسـندم پاییـز را که معافـم می کنـد از پنـهان کردن ِ دردی که در صـدایم می پیچـد ُ اشکی که در نگاهـم می چرخـد ؛ آخر همه مـی داننـد سـرما خورده ام !!!

شنبه پانزدهم مهر 1391 8:33 |- باران... -|

ϰ-†нêmê§