دلگیرم این روزها مثل آن آفتاب تازه طلوع کرده دم غروب...
قاعده بازی را فراموش کرده بودم...
آنجا که همیشه یک نفر برندست و آن من نیستم
دلگیرم....

پ ن:برگشتم...سخت تر از قبل و تنهاتر از همیشه....:((((((
به پاس شروع يك احساس زيبا...ميخواهم "فرياد سكوت"ام را بشكنم.
و بعد از مدتها در انزواي يك واژه پستم را ثابت كنم...
"تمام"
فرياد سكوت شكسته شد!!!
دل كندن از تمام سكوتي كه خلقش كردم سخت بود ولي به پاس دل بستن لازم...
از تمام دوستاني كه در روزهاي تنهايي شنونده ي اين سكوت تلخ بودند تشكر ميكنم و بهترينها رو برايشان آرزو دارم...
كاش باران بودم تا تمام واژه هايم را با طراوت به يادگار ميگذاشتم...
چه اهميت دارد نامم"باران..."باشد؟؟؟
وقتي آسمان دستهايم خاليست...
قلمم را كنار بغض اين صفحه جا ميگذارم....
بدرود با يه دنيا مهربوني...
باران...
از كودكي ام فقط همين واژه را خوب به ياد دارم....
كلاغ پَر!
يادم داده بودند "كلاغ پَر!" يعني آخر قصه....
يعني آخر تو...
اما نميدانم تو از كدام روزنه به دلم تابيدي كه
هرچه فكر ميكنم نميدانم چرا كلاغ قصه ام پَر نمي شود.
نميدانم تو از كدام شعر نسروده ام پَر كشيدي كه
نمي توانم تكرارت نكنم...
امروز را به فال نيك ميگيرم.تنها روز نوشتن از تو .....
از تمام تو....
از تمام تويي كه از روزي كه بالهايت را چيدند و به زمين افتادي
عاشقانه هايم مال تو بود....
خيلي وقت است كمر قلمم را خم كرده ام تا بنويسم از تو و تو نباشي....
بخوانمت و نشنوي....
اما امروز به پاس ميلاد دوباره ات قلمم هم هنوز همانطور استوار از "تو"مي نويسد...
ميلاد سروده هاي ناتمامم!
ميخواهم تكرارت كنم...
بي واژه،بي صدا،بي تاريخ....
ميخواهم سرخط تمام عاشقانه هايم را در تو خلاصه كنم....
چتر دلواپسي ام هم ديگر نمي تواند جلوي ريزش باران اين احساس را بگيرد...
من خيلي وقت است خيسم!خيسم از نبودن هايي كه پر از بودن بود...
چمدان چشمهايم را كنار تقويمي كه پر است از ميلاد روزهاي پر از تو جا ميگذارم...
مواظب اش باش...

چِشمـــ از تو شسته اند.
چشمــ از تو شسته اند تمام آروزهايم
چشمـ از چشمهاي يادگارت
كه سياهي شب در آن موج ميزد،هم
شسته ام!!!
وچشمــ از تمام كاغذپاره هايي كه وقت با تو بودن چشمهايمـــ بود...
تو تكرار مي شوي هنوز
وقت سحر،وقتي كه چهره ات را معصومانه با يك لبخند روشن ميكني...
تو تكرار مي شوي
و من واژه واژه مي نوشمت....
چشمهاي شسته ام را از روي بند جمع ميكنم
هنوز هم جاي پاي تكرار هايت روي خاطره هايم مانده است...
قلمي نيست
چشمهايم را برايت به يادگار مي گذارم
تو با كدام سحر بيدار ميشوي
تو با كدام سپيده عشق تكان ميخوري
تا نفسهايت را شاعرانه به باران ببخشم؟؟؟

پ ن:می پسـندم پاییـز را که معافـم می کنـد از پنـهان کردن ِ دردی که در صـدایم می پیچـد ُ اشکی که در نگاهـم می چرخـد ؛ آخر همه مـی داننـد سـرما خورده ام !!!
مثل درختـــ كـﮧ در تهاجمـ پآييــز هرچـﮧ كـﮧ בارב مـےدهد
مثل زَمیـטּ كـﮧ غريبانـﮧ آغوشش را براے برگهاے قدخميده مـےگشايـב
مثل سيلـے خشكـ بادے كـﮧ نفس هاے آسماטּ صبورانـﮧـ مـےپذيرَב
مثل تمامے غروبهايـے كـﮧپُشتــ چهره ے غمناكـ ابرها گُمـ مـے شونـב
مثل بآرآטּ كه بي توجـﮧ به همـﮧ چيز فقط مـے بآرב و مـے بآرב و مـے بآرב....
من هنوز پآييــــز گونـﮧ בلمـ برايت تنگــ مـے شوב
بآرآטּ گونـﮧ בوستتــــــ دارمــ....
و سالهاستـــ בر حجمــ نبودنَتــــــ به بهانـﮧ بَهــــار مُنتظرمـ...........

سر خـــــــط تمامـ شعرهايمـ نامـ "تــــــو"را به جا نقطه گذاشتــه امـ
كاغذ كاغذ،خط به خط،قلمـ به قلمـ دستهاي تو را كشيده امـ
همان دستهايي كه بي پروا دستمـ را گرمـ ميكرد...
سر خط تمامـ حرفهايم نيز تو موج ميزني
گاهي يادمـ ميرود نيستي،نبودي،نخواهي بود
گاهي فراموشـــمـ ميشود شبهايمـ را فقط ســتاره ها روشن ميكنند
گاهي يك عمــــر تنهــــــــــايي را فراموش ميكنمـ
از نگاه سرزنش گر پنجره همـ نمي ترسمـ
حتي تيك تاك ساعتهاي بي توهمـ خسته امـ نمي كند
ميدانمـ برگشتت دست هواي رازقي هاستــ
باغچه دلتنـــگيمـ را رنگ چشمهايت زده امـ
ماهي ها هـــــــمـ اين روزها درهـــواي تو نفس تازه ميكنند
بعضي وقتها كه دلم زياد ميگيرد از "تو"مي نويسمـ
و امروز نيز همان وقتهاستــــــ
كه تو نيستي و هنوز از "تو"مي نويسمـ
و شكايت چشمان سفيد صفحه و دستهاي آبـي قلمـ
چيزي از شوقمـ كمـ نميكند
آسمانها را پاره پاره كردمـ و زير پايمـ گذاشتمـ
براي رسيدن به "تـــــو"
به تو گذشته اي كه برايمـ بقچه كرده بوديـــــــ
تو مي دانستي من آدمـك اين قصه نيستمـ
اما هر روز نقشمـ را پر رنگتر كردي
سرخط تمامـ عاشقانه هايمــ!!!
بَرگــــــرد
ساعت،ديوار،حتي اين كاغذ،از حرفهاي پر از"تـــــــــو"خسته اند
امروز قول آمدنت را به گلهاي قالي كه اشكهاي دوريت خيسش كرده بود دادمـ
امروز قول آمدنت را به ردپايي كه سالها نگهش داشته بودمـ،دادمـ
واژه واژه بارآن مي شومـ تا روي بي وفاييت را بپوشانمـ
بَرگـــــــرد
جاي نبودنتــ خيسِ خيس اَستـــــ......

پ ن:دختــــــــر يعني سرود بي انتهاي احساس....يعني شروع بي منتهاي لطافت .....يعني دريا به كنار...آسمان هم جواب مهرباني هايش را نمي تواند بدهد....
روز دختـــــــــــــــر به همه ي مهربونهاي دريايي مبارك....

اين روزها تمام شده ام.نفس هايم را كسي دزديده.حتي كساني كه خيال ميكردم مرا مي فهمند هم نفهميدند دارم خفه مي شوم.....
:((
درگیر می شوم...
درگیر خاطره هایی که فراموشی اش کیسه صبری بزرگ می خواهد...
درگیر گذشته و تو و روزهایی با تو بودنم...
درگیر می شوم...
درگیر اشکهایی که ساحلی نداشت....
و تنها می مانم مثل همیشه
مثل تمام روزهایی که دلم را بغل کردم و به پنجره های نبودت تکیه زدم....
و تمام میشوم
همین روزها.....
هنوز میلاد بودنت را جشن نگرفته ام....
و حال من می مانم و دیوار سرد سکوت و تو و میلاد جشن نگرفته ات....
درگیر می شوم...
درگیر "تو"تا به درگیری بی انتهایی دل ببندم...
بند دلم را از گردنت باز کن...
می خواهم نفس بکشم در هوای بدون تو............
مهربان که میشوی
نگرانم میکنی!
موعد نارنج و شکوفه,
دلم میلرزد.
آب و آیینه می آوری
... و رد میشوی از کنار خاطره هایم
در سکوتی محو.
مهربان که میشوی
بوی رفتن می آید...
مهربان که میشوی
می ترسم
می ترسد تمام خاطره هایی
که به زور خوابشان کردم
مهربان که میشوی قلبم دو گانگی می گیرد
كه تو "تو"يي يا نه
قايقم مي لرزد
و احساس غرق شدن مي كنم
در "تو"
مهربان که میشوی
بدجور بوی رفتن می آید...
پ ن:
تا اطلاع ثانوی خسته ام.تحمل سنگینی نگاه کسی را ندارمــــــ.....
قطار مي رَود
تو مي رَوي
تمام ايستگاه مي رود
و من چــــــــــِقدر ساده ام
كه سالهــــــــــاي سال
در انتظارِ تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته تكيه داده امـــــ!

" قيصر امين پور"
نـَفَـهمیــدَم آمـدنـت را حـیــراטּ بـنــگـَــرم
یـــا رَفـتنت را مـــات بـگِــریـَـــم!!
بـــاد آوَرده را بـــاد مـے بـَــرَد !؛ قـَبــول
دِلـَـــ♥ــم را
که بـــاد نـیـاوَرده بـــود.............
:(
پ-ن:چقدر باید منتظر بمانم تا جمعه رنگ تو را بگیرد؟بیا....زندگی به وقت اضافه رسیده است...
نیمه شعبان میارک....
من بی تو بودن را...
با پرنده های ایوان... با دو خط شعر شاملو...
با ابرهای نمناک آسمان...
با غزلی از حافظ" به همین سادگــــــــــی" به سر میکنم. . .
.jpg)
اگر امشب
اتفــــــــــاقـــــــــی
دلـــتــان هـــوایـــی شـــــد
و خـــــدا حـــوالی شمــــا ســـــر زد
بــــه او بگـــوئید:"پشت خطـــش هستـــــــــم"
... بــــــــــــــا مـــــــــــــــــــــن تمـــــــــــــاس بگیــــــــــرد...
به دنبال فالگیری می گردم كه
تمام مرا از خودم جدا كند،
بچسباند به آینده ای دور ..........
جایی كه قهوه هایش بوی باران بدهد
...
راستی تا به حال قهوه با بوی باران خورده ای؟؟؟؟؟؟
"حسين پناهـــــــــــي"
پ ن:رفیقم نوشت:لبریز شو...
انقدر که بباری...
مثل قبل تر ها...
که دنبال فالگیر نبودی... :)
این روزها جور زمستان را من می کشم
نمی بارد
می بارم
“هواشناس من” نگاه ام کن ؛
بارش پراکنده با غبار محلی ام !
من خوب مي دانم تو هنوز هم چتر بدست مي آيي
و در آرزوي باران
تقصيرمن نيست نمی دانم چه کسی نماز باران خوانده برایم......
و من به خدا قول داده ام كه خواب ابرها را پريشان نكنم.

پ-ن:
| ϰ-†нêmê§ |